حس غریبی داره. نه همیشه ها..نه... وقتی اونو می بینه... بی اختیار سر انگشتاش می لرزن.. تا میاد صداش کنه انگاری صداش زیر یه عالمه ستاره گم میشه.. خودش هم نمیدونه چرا. تصویرش یک لحظه از جلوی چشماش دور نمیشه. وقتی اونو می بینه احساس می کنه انگار یه چیز تازه توی رگاش میدوه.. قلبش تاپ تاپ میزنه. میترسه چشماش رو به اون بدوزه نکنه از نگاهش ته دلشو بخونه. نمی دونم چیه اما هر چی که هست مرموزترین احساسیه که تا حالا نوشته.
با اینکه از خیلی وقت پیش همه شون می دونستن، اما انگار اولین بار بود که ماجرا رو شنیدن. غلغله ای به پا کردن که بیا و ببین. یکی زیباترین گلها رو انتخاب می کرد تا روی سرعروس بریزه. یکی ستاره ها رو جلا می داد تا از هر شب قشنگتر و پر نورتر بدرخشن. یکی برای خوشبختی عروس و داماد دعا می کرد. خلاصه همه فرشته ها شادمانه مشغول تدارک مراسم عروسی بودن. آخه عروسی تنها دختر پیامبر خدا(ص) با بهترین مرد دنیا بود. دختری که به موجب آیه ی تطهیر، معصوم و پاک بود و شوهری جز معصوم نمی تونست داشته باشه. در دوره ای که همه چیز بر پایه ی پول و قدرت و جنگاوری و بزرگی قبیله ها بود، همسر زهرا باید مردی می بود که از نظر کمالات و سجایای اخلاقی پشت سر پیامبر باشه و این فرد کسی نبود جز همراه همیشگی پیامبر؛ علی.
فرشته ها چند وقتی بود متوجه شده بودن علی (ع) علاقه ای به دختر پیامبر خدا پیدا کرده اما شرم از پیامبر باعث شده بود تا خواسته شو توی قلبش نگه داره و به زبون نیاره. روزی که علی برای خواستگاری از زهرا(س) به خانه ی پیامبر خدا رفت و خواسته شو اظهار کرد، پیامبرجواب قطعی رو بعهده ی دخترش گذاشت.
رسول الله دیده بود دخترش در برابر خواستگاران قبلی، رو برمی گردوند و ناراحت میشد اما این بار زهرا(س) سر بزیر انداخت. اتاق غرق سکوت شد. پیامبر تکبیر گفت ، و آسمون غرق نور و شادی شد.
جشن عروسی علی و زهرا(س) ساده اما پر از برکت و مهر بود. اون دو در سایه ی هم به آرامش می رسیدن، از همدیگه روحیه می گرفتن، به همدیگه دلگرمی می دادن و جز رضای خدا، خواسته ی دیگه ای نداشتن.
امشب دوباره فرشته ها توی آسمون غلغله به پا می کنن. آخه باید آسمون و زمین رو آذین ببندن. خوب سالگرد ازدواج علی(ع) و زهرا(س) است دیگه...
امروز خدا درهای آسمونو باز کرده. دیشب همه ی شیاطین رو از آسمون روند تا فرشته ها بتونن دعای همه ی همه ی همه ی بنده هاش رو بالا ببرن.
تو هم دعا کن...
منم دعا می کنم..
جاتون خالی جمعه ای با دختر عموم و یکی از دوستان مشترکمون رفتیم درکه. من درکه زیاد رفته بودم حالا یا با دوستام یا تنهایی و اونو عین کف دستم می شناختم. ولی دوست مشترکمون پیشنهاد کرد از یه مسیر دیگه بریم. یه راه صخره ای و سنگلاخ تازه اونهم با شیب تند. ولی وقتی رسیدیم بالا خیلی باحال بود. کنار چشمه نشستیم. جای خلوت و دنجی بود و پای کمتر بنی بشری اونجا باز میشد. اونجا بود که فهمیدم توی هر راهی باشم، یه مسیر جدید هست که منو به یه جای تازه برسونه. دوست دارم مسیرهای تازه ی زندگیمو با شریک زندگیم طی کنم.
امروز یه کم دیرتر از معمول از محل کارم خارج شدم. و عجب تلاقی قشنگی بود من و بارون. شرشر بارون می بارید. تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم. زیر بارون. ولوم آهنگو بردم بالا. پر از بغض شده بودم. یکی گفت:" خانوم چتر میخوای؟" همونطور که زیر لب آهنگو زمزمه می کردم با سر جواب دادم نه. من چتر نمی خواستم. دستای تو رو می خواستم. هق هق زدم زیر گریه. و چقد اشکهام به آهنگ میومد:
چشمهایم دورت بگردند/ سالهاست دعوت عشقت را اجابت کرده ام.../
جای خالیت بیشتر از همیشه کنارم خالی بود. دوست داشتم با تو زیر بارون قدم بزنم.. برقصم.. آواز بخونم.. بازو به بازوی رویات شدم:
عمری با توام/ و برای من همین بس که اینجا کنار منی/ ای که سالهاست با نگاهی/ منو به خودت مشغول کرده ای../
صورتم خیس خیس بود و لبهام پر از آواز. از پشت شیشه های بخار گرفته ی ماشینها می دیدم که چطور متعجب منو نگاه می کنن انگار باور نمی کنن که میشه زیر بارون عاشقانه ترین دختر دنیا شد:
در عشقت هرگز حتی یک روز با تو قهر نکردم / من که قلبم فدای تو شد و عمرم هم/ عمری که از دیدار با تو آغاز شد عزیزم!.../
خواستم شریک قشنگترین احساسم بشی. با تمام وجود فریادت زدم تا هر کجای دنیا هستی منو بشنوی:
عزیزم!مادامی که کنار توام / قوت قلب و اطمینان توام / از اعماق قلبم تو را دوست دارم/ تویی که دیدارت؛ رویای زندگیم بود../
دیگه اشکهام رو روی گونه هام حس نمی کردم. فقط می دونستم تو رو کم دارم. می دونستم باید یه جوری صدات کنم تا بفهمی چقد بهت نیاز دارم. تا بیای..
عزیز من!/
عشق من!/
ای همه حرفهای من!/
ای تمام رویاهای من!/
به من نزدیک شو/ چشمهایم را بگیر / مگر من در این دنیا کسی را جز تو دارم؟/
هنگامی که با توام احساس می کنم در جهان دیگری هستم/
به من نزدیک شو، مرا در آغوش بگیر و بار دیگر به آن جهان ببر/
عشق من! بیا تا همه عمر در کنار هم زندگی کنیم/
وارد قلبم شو و تمام عشقم را احساس کن/
عشق من! بیا تا همه عمر در کنار هم زندگی کنیم/
در آغوشم بیا و تمام عشقم را احساس کن/
به من نزدیک شو/ چشمهایم را بگیر / مگر من در این دنیا کسی را جز تو دارم؟/
دلش گرفته بود. روی افق خط کشید. تمام آسمونو خط کشید.
همه جا تاریک شد.
اون اومد. روی افق دست کشید.
همه جا روشن شد.
برگشت و بهش لبخند زد. اون خندید.
دستای همو که گرفتن؛ اونقد نور پاشید که توش گم شدن.
دختر آریایی! روزت مبارک.