انگار همین دیروز بود. نشست روبروش و تموم خاطره هاشونو ریخت جلوش. اون هم زل زد به چشماش. باورش نمیشد که با اونهمه خاطره های خوشگل و رنگارنگ؛ ساز رفتن بزنه. اشک نشست توی چشمای خوش رنگش. همه خاطره ها رو ریخت توی کوله بارش. از میون اونها یه دفعه یه چیزی افتاد زمین. ورش داشت و نگاش کرد. یه خاطره سفید بود که مثل ستاره ها سو سو میزد. خوب نگاش کرد. روزی بود که بهش قول داد همیشه باهاش باشه...تو سلامتی و تو بیماری. چیزی توی دلش شکست. اون خاطره رو گذاشت توی قلبش. آروم رفت پیش اون نشست. دید قلبش داره میدرخشه. قلب اون هم میدرخشید.
