یه روز با چند تا از دوستام نشسته بودیم دور هم. یکی گفت: یادتونه بچگیها یه بازی میکردیم یه نفر از اتاق میرفت بیرون بعد یه چیزیو جابجا میکردیم و اون باید میفهمید چه چیزی جابجا شده؟ گفتیم: ااااااااااااااااااااه ه ه ه... یادش بخیر... گفت: بیاین همون بازیو بکنیم منتهی یه جور دیگه... گفتیم: چه جوری؟ گفت: اینجوری... بهاره! تو برو توی اتاق و تا نگفتم بیرون نیا... گفتم: خیلی خوب.. خلاصه رفتم توی اتاق. حسابی هم گوشامو تیز کردم که بفهمم چیو میخوان جابجا کنن ( یعنی به زبون ساده میخواستم جر بزنم)... بعد یکی از بچه ها اومد تو و با شالی که سرم انداخته بودم چشامو بست. دستمو گرفت و باهم از اتاق رفتیم بیرون. پیش خودم گفتم این دیگه چه جورشه؟ ولی حرفی نزدم. یواش یواش قدم برمیداشتم و دوستم همچنان دستامو گرفته بود. احساس کردم از یه ماز دارم رد میشم. یه ماز پر پیچ و خم. بعد که از ماز رد شدم و چشامو باز کردم، دیدم بچه ها با جابجا کردن کاناپه ها و گذاشتن کیف و کتاب و جزوه، یه ماز درست کرده بودن و من از اون عبور کرده بودم. نشستیم دور هم و دختری که پیشنهاد بازیو داده بود ازم پرسید: به نظرت چه جوری بود؟ گفتم: اولش فکر کردم از اتاق میام بیرون و با چندتا حدس میگم که چی تو اتاق جابجا شده .. اما وقتی رویا اومد چشامو بست و دستامو گرفت واقعیتش فهمیدم قضیه اون چیزی نیس که فکر میکردم. وقتی از اتاق اومدیم بیرون فکر کردم رویا از جریان باخبره پس میدونه چه خبره و داره چکار میکنه. واسه همین دستاشو ول نکردم. چون میدونستم که میدونه داره چکار میکنه... ازم پرسید: چرا دستشو ول نکردی؟شاید میخواست از پنجره پرتت کنه پایین؟ یا بلایی سرت بیاره... بی معطلی گفتم: من بهش اعتماد دارم..میدونم کاری نمیکنه که اذیت بشم..
چند روزی بود که حسابی شاکی بودم. از دست خودم. از دست روزگار. از دست این و اون.الان دیگه یادم نمیاد از چی دلگیرو دلخور بودم. این خاطره که یادم اومد واقعا همه دلخوریهام یادم رفت. همه سختی هام فراموشم شد. با خودم فکر کردم آخه آدم عاقل! تو که به یکی از بنده های خدا اینجوری اعتماد داشتی که کاری نمیکنه که صدمه ببینی، چرا به خدا اینجوری اعتماد نمیکنی؟ مگه خدا کاری میکنه که بنده اش اذیت بشه؟ خدایی که بنده هاشو با عشق آفرید و به خودش بارک الله گفت؟
فقط به اون اعتماد کن و دستاتو توی دستاش بذار . همه اش همینه.
