سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از تو متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟و جدايي با درد ؟و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟سينه ام اينه اي ست با غباري از غم تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر مي سازند آه مگذار ، که دستان من آن اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد آه مگذار که مرغان سپيد دستتدست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد من چه مي گويم ، آه با تو اکنون چه فراموشيها با من اکنون چه نشستها ، خاموشيهاست تو مپندار که خاموشي من هست برهان فراموشي من من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند آذر ، دي 1343حميد مصدق