بگذار تو معشوقم باشي !
20/5/1387 :: 3:40 عصر
مي گفت: مگه عشق قشنگترين هديه خدا نيست؟ پس چرا وقتي مياد سراغمون سعي مي کنيم ازش فرار کنيم؟ چرا وقتي عاشق کسي ميشيم يا حس مي کنيم کسي عاشقمون شده با سرعت تمام ازش دوري مي کنيم و هزار بهونه توي ذهن و قلبمون ميسازيم که اون لياقت ما رو نداره يا ما در شان اون نيستيم؟ مگه نميگن عشق زمان و مکان نمي شناسه، عشق فقط معشوق رو ميشناسه و براي عاشق بودن و عاشق شدن فقط دل لازمه نه دليل؟ پس چرا..........؟
راستش از اينهمه سوالاتش خسته شدم. دلم ميخواست يه جواب دندون شکن بهش بدم که ديگه از اين سوالا نکنه ولي... چيزي پيدا نکردم: آخه حرف حساب که جواب نداره...داره؟
پيش خودم گفتم بد نيست يه کمي به حرفاش فکر کنم. بيراه هم نمي گفت. يه جورايي حالمو گرفته بود. حرفاش، حرفاي دل خودم بود. دلي که تا مرز عاشقي رفته بود ولي با چنگ و دندون سعي داشتم جلوشو بگيرم. براي اينکه...
بهش گفتم: جواب سوالاي تو فقط يه کلمه س: ترس. ما از عاشقي ميترسيم. مي ترسيم شکست بخوريم و اينم يه غم بشه رو همه غمهاي ديگه مون. مي ترسيم اونقد که عاشق طرف مقابليم اون عاشق ما نباشه. ما فکر مي کنيم فقط ما هستيم که داريم تو عشق مايه ميذاريم و طرف مقابل منتظره لحظه ي سفره. يه گذشته ي تلخ و پر از شکست کافيه تا ديگه هيچي رو باور نکني و يادت بره که ديگه اصلا کي هستي.
ساکت شد. سرشو انداخت پايين و با خجالت گفت: مگه آدم بزرگا هم ميترسن؟
کنارش زانو زدم تا هم قدش بشم. دستاشو گرفتم و گفتم: آره. مي ترسن قلبشون بشکنه. مي ترسن به کسي اعتماد کنن که بعدها بفهمن ارزشش رو نداشته. مي ترسن قلبشونو به کسي بدن که اونو تکه پاره بهشون برگردونه.
با شهامت تو چشام زل زد و گفت: پس من هيچ وقت عاشق نميشم.
خنده م گرفت: واسه اينکه قلبت نشکنه؟
گفت: نه. واسه اينکه به قلبم دروغ نگم.
تعجب کردم. منظورشو نفهميدم. فهميد تو سرم چي ميگذره. لبخند شيطوني زد و گفت: تو يه دروغگويي. تو عاشقشي ولي اينو از خودتم قايم مي کني. فکر مي کني من نمي فهمم. به محض اينکه فهميدي اون بهت علاقه مند شده سعي کردي ازش فرار کني. تو ميگي اون بهت دروغ ميگه.ميگي اون نيت بدي داره. اما تو از کجا مي دوني؟ مگه تو؛ تو قلب و ذهن اوني؟ مگه اين تو نبودي که اونو از خدا خواسته بودي، حالا چي شده که اينقد داري راجبش فکراي بد مي کني که راحت تر فراموشش کني؟
خيلي حرفاي ديگه هم زد اما من ديگه نشنيدم. زل زده بودم به چشاي قشنگش که الان پر از خشم شده بودن. نتونستم هيچي بگم. اون راست ميگفت. از وقتي اون بهم ابراز علاقه کرده بود مدام سعي داشتم کاري کنم که فراموشش کنم. به خودم تلقين مي کردم که " ما در شان هم نيستيم. اصلا خانواده ي اون کجا من کجا. مگه خانواده ي اون ميذارن من و اون باهم زندگي کنيم؟ اگه واقعا منو دوست داره پس چرا اينقد دست دست مي کنه و قدم جلو نميذاره؟ " ولي يه چيزو نميتونم نديده بگيرم و اون علاقه ي من به اونه. مي دونم دنياي من با وجود اون قشنگتره. اينو حس مي کنم. به خودم قول دادم احساسمو جدي بگيرم و نذارم هيچ چيز اونو خراب کنه.
لبخندي زدم. دستاي کوچيکش رو گرفتم و گفتم: بهت قول ميدم دوستش داشته باشم. کي گفته دو تا عاشق بايد هميشه کنارهم باشن؟ شايد گاهي بايد فاصله اي باشه تا بهتر و بيشتر قدر همو بدونن. تا فاصله اي نباشه که دلتنگي نيست و عشقي هم نيست.
خنديد. دو قطره اشکي که داشت از چشام مي چکيد رو با انگشتاي ظريفش پاک کرد و بعد دستاشو دور گردنم انداخت و گفت: تو با اون خوشبخت ميشي. اون دوستت داره اما به شيوه ي خودش. تو هم به شيوه ي خودت دوستش داري.فقط بهش اعتماد کن و به خدا.
نوازشش کردم. تو گوشم خنديد و گفت: تو به قدرت عشق ايمان داري؟
بغلش کردم و محکم اونو به سينه م فشردم. يادم افتاد اگه قدرت عشق وجود نداشت اينهمه داستان تو دنيا نبود. بوسيدمش و گفتم: آره.
به خودم که اومدم هنوز جلوي آينه بودم و دستام دور قلبم حلقه شده بودن. 
20/2/1387 :: 5:33 عصر
تقديم به م.م عزيز و تمام کساني که غنچه هاي نشکفته ي باغچه قلبشان را طوفان حوادث پرپر کرد:
زنده بمون تا دنيا رو بهشت کنم براي تو
زنده بمون تا ببيني چطور ميشم فداي تو
خاطرمو خيلي ميخواي؟بخاطرم زنده بمون
نذار بگن چطور دلش اومد بره بدون اون
دوستت دارم خوب ميدوني؛چرا نفس نمي کشي؟
تقاضاي زياديه اينکه ميخوام زنده باشي؟
نگاه بکن فرشته ها استقبال تو اومدن
يکي يکي يواش يواش از آسمونا اومدن
يکي اومد کنارمن دست روي شونه م ميزنه
آروم با گريه زيرلب ميگه:"خدا صبرت بده"
براي يک لحظه شده چشماتو وا کن عزيزم
بذار دوباره دنيا رو تو چشماي تو ببينم
يادت مياد که قول دادي هميشه پيش من باشي؟
پس چرا رو تخت سفيد خوابيدي و پا نميشي؟
عزيز من!توروخدا فقط يه بار نگام بکن
با اون لباي خوشگلت يه بار ديگه صدام بکن
دستاي مهربون تو واسه چي حالا يخ زده؟
دستت که توي دستمه پس واسه چي گرم نميشه؟
خداي من!مهربونم؛ نرو کنار من بمون
تورو خدا يه بار ديگه از زندگي برام بخون
دلتنگيمو نمي بيني؟ تورو خدا نفس بکش
نذار که تنها بمونم، تورو خدا نفس بکش
چشماتو وا کن گل من!بهم بگو که خواب بودي
يادت مياد که قول دادي تنها بي من جايي نري؟
تورو خدا بيدار شو و تموم بکن کابوسمو
پس چرا هيچي نميگي؟ ديگه دوستم نداري تو؟
به پات ميفتم عزيزم پاشو بگو دوستم داري
مي باره چشمام؛ نميخواي اشک چشام رو پاک کني؟
تو رفتي از کنار من، برنمي گردي ديگه تو
يادت باشه هر آخر هفته ميام ديدن تو./

3/2/1387 :: 10:47 عصر
سلام قشنگ من. زير آسمون آبي که دلت زخمي نيست؟ چه مي کني با روزگار بي من؟ يا شايد بهتره بگم من چه مي کنم با روزگار بي تو. آخه نبود من که اصلا به چشمت نمياد...
اين يه اعتراف نامه س: از من تا تو... اعترافات من در غياب تو... آخه روم نشد پيش چشماي قشنگت اعتراف کنم ؛ حالا که نيستي ميگم. مي دونم که اين نامه رو ميخوني و ميدونم که خودتم خوب ميدوني مخاطب اين نامه تويي.
نمي دونم آيا تو اون ديدار اول اتفاق افتاد يا بعدها به تدريج شکل گرفت و متولد شد... اصلا قرار نبود اين اتفاق بيفته؛ لا اقل واسه من نبايد مي افتاد... اونهم در مورد تو... اصلا برام قابل باور نبود...مگه ممکن بود که من...؟ نه؛ مگه اينکه ديوونه شده باشم که تو رو....
بارها خودمو فريفتم که اين يه حس احمقانه س اما روزي که شادترين خبر زندگيتو بهم دادي فهميدم اين حس احمقانه – يا هر چيز ديگه اي- واقعا درون من وجود داره و با اينکه سعي کردم نبينمش اما هميشه درونم بوده. از همون موقع سعي کردم خودمو از زندگيت کنار بکشم و اينو خودتم فهميدي. اگه الان به اون موقع فکر کني دليل اونهمه حرفهايي که بهت زدم و دلايلي که برات اوردم تا تو رو از زندگيم حذف کنم مي فهمي... ولي واقعا هيچوقت نخواستي به حرفم گوش کني. ازم خواستي در کنارت بمونم حتي تا آخر عمر... يادت مياد؟ ولي من لج کردم. با تو و با خودم. با تو که اينهمه شاد و خوشبخت بودي و با خودم که اينهمه سردرگم و تنها بودم. با تو که تنها نبودي و با خودم که نميدونستم آيا روزي دوباره مي ديدمت يا نه؟
اول اين نامه بهت گفتم اين يه اعتراف نامه س. پس بذار بگم اون موقع 3-4 ماه پيش که بهم زنگ ميزدي يا اس ام اس ميدادي و من جوابتو نمي دادم يا مي گفتم الان نمي تونم صحبت کنم؛ بهت دروغ مي گفتم. چون نمي خواستم ديگه تو زندگيم باشي. مي خواستم بري پي زندگي خودت و من هيچوقت بهت نگم که..... که.....
چند روز پيش يه متني خوندم که اونقد منو تحت تاثير قرار داد که باعث شد در نهايت اين اعتراف نامه رو برات بنويسم:
( اگه اعلام کنن که 24 ساعت ديگه دنيا به پايان ميرسه، همه خطوط تلفن و اينترنت اشغال ميشن. همه پيامها ميشه : " اگه بهت بدي کردم منو ببخش" و "هميشه دوستت داشتم و دارم"، ولي از همه تکون دهنده تر اين پيامه: "هميشه عاشقت بودم اما هيچوقت بهت نگفتم". پس همين الان به کسي که دوست داريم بهش بگيم قبل از اينکه دير بشه)
منم اينو نوشتم تا بهت بگم که... دوستت دارم. نمي دونم از الان به بعد باز روم ميشه تو چشات نگاه کنم يا نه. تو بهترين و ايده آلترين مردي هستي که ميتونه هر دختري رو خوشبخت کنه. تو از همه ي همسن و سالهات که همه فکر و ذکرشون تيپ و قيافه و مدهاي اجق وجقيه، خيلي فهميده تر رفتار ميکني. در برابر همه مسائل خيلي با صبر و حوصله رفتار مي کني و خيلي با تجربه عمل مي کني. تو با موقعيت عالي اي که داري مطمئنم که دست روي هر دختري بذاري جواب مثبت مي گيري و اين موضوع رو خودتم خيلي خوب مي دوني. بهت حسوديم ميشه. چون تو اينقد خوبي و هيچوقت هيچکسي در زندگي من نبود که مثل تو باشه و تو هم تو قسمت من نيستي. دوست داشتم دختر روياهات مي بودم..شاهزاده ي سرزمين افسانه اي قلبت... ولي فاصله ي بين من و تو چيز ديگه اي رو ميگه... و اين فاصله رو با هيچ چيز نميشه شکست. اميدوارم با خوندن اين نامه جواب خيلي از سوالاتتو در مورد من گرفته باشي. شايد جدا بودنمون ازهم بهتر باشه و خودتم خوب ميدوني که واقعيت چيزي جز اين نيست.
از من تا تو.../ فاصله ايست / به اندازه ي سير قهقرايي گريه هايم/ و اوج آوازهايم/ و تنها/ بدون قلب تو/ که کاش بود/ تا فاصله ام تا تو/ به اندازه ي يک تپش ميشد./

24/1/1387 :: 9:17 عصر
هرشب در تمام روياهايم تو را مي بينم
در تمام روياهايم تو را حس مي کنم
و ميدانم که تو همچنان هستي
و عشق ما جاودانه جريان دارد.
تو به خوابم مي آيي و به من مي گويي که همچنان در کنارمي
نزديک من يا دور... هرکجا که هستي
من ايمان دارم که قلبهاي ما به زندگي ادامه ميدهند.
و تو همينجا در قلب مني.
در زماني که ديگر نمي توانم تو را لمس کنم
به تو مي گويم که تورا دوست دارم و تو هميشه در
زندگيم ادامه داري.
نزديک من يا دور... هرکجا که هستي
من ايمان دارم که قلبهاي ما به زندگي ادامه ميدهند.
و تو همينجا در قلب مني.
قلب من از آن توست
و اين قلب توست که مي تپد
تو در قلب من در امنيت کامل به زندگي ادامه مي دهي.
تو غايبي ولي در اينجا حضور داري:
تو همينجا در قلب مني.
15/12/1386 :: 11:18 عصر
سالها پيش، درست لحظه اي که همه چيز داشت درست ميشد، يهو زدم زير همه چي. شايد اگه يه کم عاقلتر بودم به اين آسوني قصري رو که 4 سال براي ساختنش شب و روز زحمت کشيدم و خودم با عشق خودم ساختم؛ ويرون نمي کردم: قصري که خشت تک تک آجرهاش خون دل من بود. جريان خيلي ساده بود: زماني که من عاشق سينه چاک و ساده لوح اون بودم؛ اون دلش جاي ديگه اي بود و اين وسط من بودم که شب و روز نداشتم. هزار و يک بهانه براي بيرون رفتن مي اوردم تا فقط يه نظر ببينمش. يه ماه وقت صرف مي کردم تا برنامه اي رديف کنم که چطوري دو کلمه بيشتر باهاش همصحبت بشم و ... ولي اون يه کوه يخي بود... و من عاشق اين غرورش شده بودم. بعد 4 سال ديگه عادت کرده بودم به سرديش، به جواباي سربالاش ولي همچنان عاشقش بودم. و فقط خدا ميدونه چقد عاشقش بودم.
تازگيها رفتارش عوض شده بود. منو که مي ديد ديگه بي تفاوت نبود: نگام مي کرد و لبخندي به شيريني عسل رو بهم هديه مي داد. بعد از 4 سال که در تب عشقش سوختم و خاکستر شدم، يه روز خيلي بي مقدمه پيشنهاد کرد که يه قراري بذاريم. اين قرار براي من که اينهمه سال فقط در حسرت شنيدن يک جمله از اون آب شده بودم؛ مثل يه رويا بود. رويايي که بايد باورش مي کردم. رفتم سر قرار. خيلي زودتر از ساعت تعيين شده. و اون اومد. حرف زديم و من از شوق فقط نگاش مي کردم. بهش گفتم که فکر مي کردم ديگه هيچوقت همديگه رو نمي بينيم و اون سکوت کرد. شايد همه ش نيم ساعت يا يه کم بيشتر باهم بوديم اما همون براي من يه دنيا ارزش داشت. تا اينکه... گفت. گفت که از سالها پيش عاشق دختر ديگه اي بوده و ..... من شکستم. حتي نکرده بود تو اين 4 سال يه کلمه يه حرف به من که خودمو اينهمه جلوي خودش و دوستاش سکه يه پول کرده بودم تا بهش بفهمونم دوستش دارم بگه بابا من دلم پيش يکي ديگه س. گفت که پدر و مادر اون دختر با ازدواجشون مخالفت کردن و دخترشونو فرستادن خارج و حالا اومده سراغ من. نمي دونم اسمش چيه اما يه حسي بهم دست داد: اينکه اون منو يه جورايي تو آب نمک گذاشته و حالا که عشقش رفته و اونم ميدونه که من بهش علاقه دارم پس ميتونه من رو داشته باشه. واسه همين رفتارش عوض شده بود. از خودم بدم اومد که اينهمه سال بيخودي عاشق کي بودم. و از اون که اين موضوع رو از من مخفي کرده بود درحاليکه مي دونست بهش علاقه دارم. سعي کردم فراموشش کنم. و الان پشيمون نيستم. لااقل مزه ي عشق رو تو زندگيم چشيدم. واسم مهم نيست احساس اون تو اون روزها و سالها چي بود اما من همه ي وجودمو وقف اون کرده بودم. لااقل عاشق بودم. عاشقي که شب به ياد معشوق مي خوابيد و روز به ياد اون نفس مي کشيد و ... خوشحالم که توي عشقم سنگ تموم گذاشتم.
بعد از اون ماجرا خيلي فکر کردم. به اين نتيجه رسيدم که چيزي که اون دختر رو از معشوق من جدا کرد، پدر و مادرش نبودن : بلکه عشق من بود. بله؛ عشق من بود که اون دختر رو فرستاد اونطرف دنيا تا معشوق من مال من باشه اما خوب تو اون شرايط وقتي اين حرفو بهم زد چنان خرد شدم که ديگه نه بقيه حرفاشو شنيدم نه بهشون فکر کردم. شايد اگه يه کم بزرگتر بودم...يا يه کم عاقلتر... يا حتي يه کم بيشتر عاشق بودم اونو مي بخشيدم و الان داشتيم به خوبي و خوشي تو قصري که من ساخته بودم زندگي مي کرديم. اما من اون زمان نتونستم اونو ببخشم. اون ميتونست تو يه جمله يا حتي يه خط منو متوجه کنه اما غرورش نذاشته بود اين کارو بکنه. بعد از اون ديگه عاشق هيچکس نشدم. نه اينکه کسي تو زندگيم نباشه، بودن اما من عاشق هيچکدومشون نبودم و فقط سعي داشتم بخاطر موقعيت اجتماعي اون فرد يا پول و ثروتش يا نفوذش يا خيلي چيزاي ديگه اونو بپذيرم که هيچوقت نتونستم خودمو راضي کنم با يکي از اونا تمام زندگيمو سر کنم. خلاصه ش اينکه يه جورايي من محتاج بودم به اين آدما: به موقعيت اجتماعي فلاني احتياج داشتم تا بتونم سرمو بالا بگيرم و پز بدم. به ثروت فلاني نيازمند بودم تا بتونم تمام نداشته هامو؛ داشته باشم. به نفوذ فلاني نياز داشتم تا بتونم بهترين شغل رو با بهترين درآمد داشته باشم. اما يه روز نشستم و تمام گذشته مو آينده مو ريختم جلوي خودم. چيزي که من بهش احتياج داشتم فقط عشق بود. و اين چيزي بود که توي تمام اين رابطه هام کم بود. و حلقه هاي نياز رو پس فرستادم.
تازگيها سر و کله يکي تو زندگيم پيدا شده. نمي دونم چرا ولي هروقت نمي بينمش دوست دارم که باشه و ببينمش هرچند که اگه باشه اصلا نشون نميدم که توجهي بهش دارم. امروز بهم لبخند زد. لبخندش قشنگ بود. از اونا که پسربچه هاي شيطون به لب دارن. چشماش مي درخشيدن. فکر کردم من که اين آدمو نمي شناسم که محتاجش باشم. خدارو شکر کار خوبي دارم و حقوقم هم فعلا کفاف منو ميده. پس چرا وقتي نگام ميکنه دلم يه جوري ميشه و وقتي نيست خدا خدا مي کنم که يه کم زودتر بياد تا ببينمش؟
شايد دارم دوباره عاشق ميشم. و اين عشق از روي يک نياز يا کمبود نيست. شايد دارم از نو عاشق ميشم... عاشق خود خود عشق.

خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
RSS

:: کل بازديدها ::
6881
:: بازديد امروز ::
23
:: بازديد ديروز ::
27
:: پيوندهاي روزانه::
:: درباره خودم ::
:: لينک به وبلاگ ::
| |
:: دوستان من ::
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
:: لوگوي دوستان من ::
:: وضعيت من در ياهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ايميل: | |
:: مطالب بايگاني شده ::