بگذار تو معشوقم باشي !
3/2/1387 :: 10:47 عصر
سلام قشنگ من. زير آسمون آبي که دلت زخمي نيست؟ چه مي کني با روزگار بي من؟ يا شايد بهتره بگم من چه مي کنم با روزگار بي تو. آخه نبود من که اصلا به چشمت نمياد...
اين يه اعتراف نامه س: از من تا تو... اعترافات من در غياب تو... آخه روم نشد پيش چشماي قشنگت اعتراف کنم ؛ حالا که نيستي ميگم. مي دونم که اين نامه رو ميخوني و ميدونم که خودتم خوب ميدوني مخاطب اين نامه تويي.
نمي دونم آيا تو اون ديدار اول اتفاق افتاد يا بعدها به تدريج شکل گرفت و متولد شد... اصلا قرار نبود اين اتفاق بيفته؛ لا اقل واسه من نبايد مي افتاد... اونهم در مورد تو... اصلا برام قابل باور نبود...مگه ممکن بود که من...؟ نه؛ مگه اينکه ديوونه شده باشم که تو رو....
بارها خودمو فريفتم که اين يه حس احمقانه س اما روزي که شادترين خبر زندگيتو بهم دادي فهميدم اين حس احمقانه – يا هر چيز ديگه اي- واقعا درون من وجود داره و با اينکه سعي کردم نبينمش اما هميشه درونم بوده. از همون موقع سعي کردم خودمو از زندگيت کنار بکشم و اينو خودتم فهميدي. اگه الان به اون موقع فکر کني دليل اونهمه حرفهايي که بهت زدم و دلايلي که برات اوردم تا تو رو از زندگيم حذف کنم مي فهمي... ولي واقعا هيچوقت نخواستي به حرفم گوش کني. ازم خواستي در کنارت بمونم حتي تا آخر عمر... يادت مياد؟ ولي من لج کردم. با تو و با خودم. با تو که اينهمه شاد و خوشبخت بودي و با خودم که اينهمه سردرگم و تنها بودم. با تو که تنها نبودي و با خودم که نميدونستم آيا روزي دوباره مي ديدمت يا نه؟
اول اين نامه بهت گفتم اين يه اعتراف نامه س. پس بذار بگم اون موقع 3-4 ماه پيش که بهم زنگ ميزدي يا اس ام اس ميدادي و من جوابتو نمي دادم يا مي گفتم الان نمي تونم صحبت کنم؛ بهت دروغ مي گفتم. چون نمي خواستم ديگه تو زندگيم باشي. مي خواستم بري پي زندگي خودت و من هيچوقت بهت نگم که..... که.....
چند روز پيش يه متني خوندم که اونقد منو تحت تاثير قرار داد که باعث شد در نهايت اين اعتراف نامه رو برات بنويسم:
( اگه اعلام کنن که 24 ساعت ديگه دنيا به پايان ميرسه، همه خطوط تلفن و اينترنت اشغال ميشن. همه پيامها ميشه : " اگه بهت بدي کردم منو ببخش" و "هميشه دوستت داشتم و دارم"، ولي از همه تکون دهنده تر اين پيامه: "هميشه عاشقت بودم اما هيچوقت بهت نگفتم". پس همين الان به کسي که دوست داريم بهش بگيم قبل از اينکه دير بشه)
منم اينو نوشتم تا بهت بگم که... دوستت دارم. نمي دونم از الان به بعد باز روم ميشه تو چشات نگاه کنم يا نه. تو بهترين و ايده آلترين مردي هستي که ميتونه هر دختري رو خوشبخت کنه. تو از همه ي همسن و سالهات که همه فکر و ذکرشون تيپ و قيافه و مدهاي اجق وجقيه، خيلي فهميده تر رفتار ميکني. در برابر همه مسائل خيلي با صبر و حوصله رفتار مي کني و خيلي با تجربه عمل مي کني. تو با موقعيت عالي اي که داري مطمئنم که دست روي هر دختري بذاري جواب مثبت مي گيري و اين موضوع رو خودتم خيلي خوب مي دوني. بهت حسوديم ميشه. چون تو اينقد خوبي و هيچوقت هيچکسي در زندگي من نبود که مثل تو باشه و تو هم تو قسمت من نيستي. دوست داشتم دختر روياهات مي بودم..شاهزاده ي سرزمين افسانه اي قلبت... ولي فاصله ي بين من و تو چيز ديگه اي رو ميگه... و اين فاصله رو با هيچ چيز نميشه شکست. اميدوارم با خوندن اين نامه جواب خيلي از سوالاتتو در مورد من گرفته باشي. شايد جدا بودنمون ازهم بهتر باشه و خودتم خوب ميدوني که واقعيت چيزي جز اين نيست.
از من تا تو.../ فاصله ايست / به اندازه ي سير قهقرايي گريه هايم/ و اوج آوازهايم/ و تنها/ بدون قلب تو/ که کاش بود/ تا فاصله ام تا تو/ به اندازه ي يک تپش ميشد./

خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
RSS

:: کل بازديدها ::
6881
:: بازديد امروز ::
23
:: بازديد ديروز ::
27
:: پيوندهاي روزانه::
:: درباره خودم ::
:: لينک به وبلاگ ::
| |
:: دوستان من ::
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
:: لوگوي دوستان من ::
:: وضعيت من در ياهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ايميل: | |
:: مطالب بايگاني شده ::