بگذار تو معشوقم باشي !


15/12/1386 ::  11:18 عصر

سالها پيش، درست لحظه اي که همه چيز داشت درست ميشد، يهو زدم زير همه چي. شايد اگه يه کم عاقلتر بودم به اين آسوني قصري رو که 4 سال براي ساختنش شب و روز زحمت کشيدم و خودم با عشق خودم ساختم؛ ويرون نمي کردم: قصري که خشت تک تک آجرهاش خون دل من بود. جريان خيلي ساده بود: زماني که من عاشق سينه چاک و ساده لوح اون بودم؛ اون دلش جاي ديگه اي بود و اين وسط من بودم که شب و روز نداشتم. هزار و يک بهانه براي بيرون رفتن مي اوردم تا فقط يه نظر ببينمش. يه ماه وقت صرف مي کردم تا برنامه اي رديف کنم که چطوري دو کلمه بيشتر باهاش همصحبت بشم و ... ولي اون يه کوه يخي بود... و من عاشق اين غرورش شده بودم. بعد 4 سال ديگه عادت کرده بودم به سرديش، به جواباي سربالاش ولي همچنان عاشقش بودم. و فقط خدا ميدونه چقد عاشقش بودم.
تازگيها رفتارش عوض شده بود. منو که مي ديد ديگه بي تفاوت نبود: نگام مي کرد و لبخندي به شيريني عسل رو بهم هديه مي داد. بعد از 4 سال که در تب عشقش سوختم و خاکستر شدم، يه روز خيلي بي مقدمه پيشنهاد کرد که يه قراري بذاريم. اين قرار براي من که اينهمه سال فقط در حسرت شنيدن يک جمله از اون آب شده بودم؛ مثل يه رويا بود. رويايي که بايد باورش مي کردم. رفتم سر قرار. خيلي زودتر از ساعت تعيين شده. و اون اومد. حرف زديم و من از شوق فقط نگاش مي کردم. بهش گفتم که فکر مي کردم ديگه هيچوقت همديگه رو نمي بينيم و اون سکوت کرد. شايد همه ش نيم ساعت يا يه کم بيشتر باهم بوديم اما همون براي من يه دنيا ارزش داشت. تا اينکه... گفت. گفت که از سالها پيش عاشق دختر ديگه اي بوده و ..... من شکستم. حتي نکرده بود تو اين 4 سال يه کلمه يه حرف به من که خودمو اينهمه جلوي خودش و دوستاش سکه يه پول کرده بودم تا بهش بفهمونم دوستش دارم بگه بابا من دلم پيش يکي ديگه س. گفت که پدر و مادر اون دختر با ازدواجشون مخالفت کردن و دخترشونو فرستادن خارج و حالا اومده سراغ من. نمي دونم اسمش چيه اما يه حسي بهم دست داد: اينکه اون منو يه جورايي تو آب نمک گذاشته و حالا که عشقش رفته و اونم ميدونه که من بهش علاقه دارم پس ميتونه من رو داشته باشه. واسه همين رفتارش عوض شده بود. از خودم بدم اومد که اينهمه سال بيخودي عاشق کي بودم. و از اون که اين موضوع رو از من مخفي کرده بود درحاليکه مي دونست بهش علاقه دارم. سعي کردم فراموشش کنم. و الان پشيمون نيستم. لااقل مزه ي عشق رو تو زندگيم چشيدم. واسم مهم نيست احساس اون تو اون روزها و سالها چي بود اما من همه ي وجودمو وقف اون کرده بودم. لااقل عاشق بودم. عاشقي که شب به ياد معشوق مي خوابيد و روز به ياد اون نفس مي کشيد و ... خوشحالم که توي عشقم سنگ تموم گذاشتم.
بعد از اون ماجرا خيلي فکر کردم. به اين نتيجه رسيدم که چيزي که اون دختر رو از معشوق من جدا کرد، پدر و مادرش نبودن : بلکه عشق من بود. بله؛ عشق من بود که اون دختر رو فرستاد اونطرف دنيا تا معشوق من مال من باشه اما خوب تو اون شرايط وقتي اين حرفو بهم زد چنان خرد شدم که ديگه نه بقيه حرفاشو شنيدم نه بهشون فکر کردم. شايد اگه يه کم بزرگتر بودم...يا يه کم عاقلتر... يا حتي يه کم بيشتر عاشق بودم اونو مي بخشيدم و الان داشتيم به خوبي و خوشي تو قصري که من ساخته بودم زندگي مي کرديم. اما من اون زمان نتونستم اونو ببخشم. اون ميتونست تو يه جمله يا حتي يه خط منو متوجه کنه اما غرورش نذاشته بود اين کارو بکنه. بعد از اون ديگه عاشق هيچکس نشدم. نه اينکه کسي تو زندگيم نباشه، بودن اما من عاشق هيچکدومشون نبودم و فقط سعي داشتم بخاطر موقعيت اجتماعي اون فرد يا پول و ثروتش يا نفوذش يا خيلي چيزاي ديگه اونو بپذيرم که هيچوقت نتونستم خودمو راضي کنم با يکي از اونا تمام زندگيمو سر کنم. خلاصه ش اينکه يه جورايي من محتاج بودم به اين آدما: به موقعيت اجتماعي فلاني احتياج داشتم تا بتونم سرمو بالا بگيرم و پز بدم. به ثروت فلاني نيازمند بودم تا بتونم تمام نداشته هامو؛ داشته باشم. به نفوذ فلاني نياز داشتم تا بتونم بهترين شغل رو با بهترين درآمد داشته باشم. اما يه روز نشستم و تمام گذشته مو آينده مو ريختم جلوي خودم. چيزي که من بهش احتياج داشتم فقط عشق بود. و اين چيزي بود که توي تمام اين رابطه هام کم بود. و حلقه هاي نياز رو پس فرستادم.
تازگيها سر و کله يکي تو زندگيم پيدا شده. نمي دونم چرا ولي هروقت نمي بينمش دوست دارم که باشه و ببينمش هرچند که اگه باشه اصلا نشون نميدم که توجهي بهش دارم. امروز بهم لبخند زد. لبخندش قشنگ بود. از اونا که پسربچه هاي شيطون به لب دارن. چشماش مي درخشيدن. فکر کردم من که اين آدمو نمي شناسم که محتاجش باشم. خدارو شکر کار خوبي دارم و حقوقم هم فعلا کفاف منو ميده. پس چرا وقتي نگام ميکنه دلم يه جوري ميشه و وقتي نيست خدا خدا مي کنم که يه کم زودتر بياد تا ببينمش؟
شايد دارم دوباره عاشق ميشم. و اين عشق از روي يک نياز يا کمبود نيست. شايد دارم از نو عاشق ميشم... عاشق خود خود عشق.


 

                       I know you I walked with you once upan a dream
نويسنده : بهاره شريعت

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[20/5/1387- 3:40 ع] بگذار تو معشوقم باشي
[20/2/1387- 5:33 ع] عشق من! زنده بمون
[3/2/1387- 10:47 ع] بدون قلب تو
[24/1/1387- 9:17 ع] تو با مني
[15/12/1386- 11:18 ع] عاشق ميشم...از نو
[2/12/1386- 12:21 ص] تولد من
[25/11/1386- 7:7 ص] دختري دلش شکست
[21/11/1386- 10:48 ع] دوست دارم جاي کي باشم...
[1/11/1386- 6:53 ع] گمشده
[29/7/1386- 11:35 ص] عروسي بهترين دوست من
[2/7/1386- 12:39 ص] خودم فقط
[28/6/1386- 1:43 ص] آرزو
[24/6/1386- 11:49 ع] حباب
[16/6/1386- 11:17 ع] هر لينک...يه دوست خوب!!!
[آرشيو شده ها]

خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
6881


:: بازديد امروز :: 
23


:: بازديد ديروز :: 
27


:: پيوندهاي روزانه::

:: درباره خودم ::

بگذار تو معشوقم باشي !
بهاره شريعت[27]
من دختر زمستونم...کلي انرژي دارم که با همه ي دوستام قسمت کنم. عاشق کوه و طبيعت و برفم و دوستامو خيلي خيلي دوست دارم. کارتونهاي والت ديسني رو با هييييييچچچچچچچچچچييييييييي تو دنيا عوض نمي کنم. آهنگهاي خفن دوپس دوپسي عشق منه. البته يه کمي هم زود رنجم (تو مايه هاي نازک نارنجي و اينا) پايه همه چي هم هستم: از ميز و صندلي بگير تاااااااااااا.......... به معجزه ايمان دارم. اگه روزي يه دختري رو سوار تکشاخ سفيد ديدين: شک نکنين که اون.......منم.

:: لينک به وبلاگ :: 

بگذار تو معشوقم باشي !

:: دوستان من ::

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
بي عشق!!!
خنده بازار

حسام سرا
راهنما
خط بارون
عليرضا
پسر باراني
تنهايي...
هر روز با بهروز
يه رهگذر تنهاي شب
داش هومن
حسرت من
آبجي بهار جونم
نقره فام
تمام زندگي من
مزرعه گلزار
صاحب
مسعود مسلمي زاده
عاشق تنها
عشق؛ وفا؛‏محبت
لاله و گلبرگ
اطلاعات موبايل (شهاب)
آرزو باراني

:: لوگوي دوستان من ::

















:: وضعيت من در ياهو ::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: مطالب بايگاني شده ::

نوشته های پیشین [13]