بگذار تو معشوقم باشی !
20/2/1387 :: 5:33 عصر
تقدیم به م.م عزیز و تمام کسانی که غنچه های نشکفته ی باغچه قلبشان را طوفان حوادث پرپر کرد:
زنده بمون تا دنیا رو بهشت کنم برای تو
زنده بمون تا ببینی چطور میشم فدای تو
خاطرمو خیلی میخوای؟بخاطرم زنده بمون
نذار بگن چطور دلش اومد بره بدون اون
دوستت دارم خوب میدونی؛چرا نفس نمی کشی؟
تقاضای زیادیه اینکه میخوام زنده باشی؟
نگاه بکن فرشته ها استقبال تو اومدن
یکی یکی یواش یواش از آسمونا اومدن
یکی اومد کنارمن دست روی شونه م میزنه
آروم با گریه زیرلب میگه:"خدا صبرت بده"
برای یک لحظه شده چشماتو وا کن عزیزم
بذار دوباره دنیا رو تو چشمای تو ببینم
یادت میاد که قول دادی همیشه پیش من باشی؟
پس چرا رو تخت سفید خوابیدی و پا نمیشی؟
عزیز من!توروخدا فقط یه بار نگام بکن
با اون لبای خوشگلت یه بار دیگه صدام بکن
دستای مهربون تو واسه چی حالا یخ زده؟
دستت که توی دستمه پس واسه چی گرم نمیشه؟
خدای من!مهربونم؛ نرو کنار من بمون
تورو خدا یه بار دیگه از زندگی برام بخون
دلتنگیمو نمی بینی؟ تورو خدا نفس بکش
نذار که تنها بمونم، تورو خدا نفس بکش
چشماتو وا کن گل من!بهم بگو که خواب بودی
یادت میاد که قول دادی تنها بی من جایی نری؟
تورو خدا بیدار شو و تموم بکن کابوسمو
پس چرا هیچی نمیگی؟ دیگه دوستم نداری تو؟
به پات میفتم عزیزم پاشو بگو دوستم داری
می باره چشمام؛ نمیخوای اشک چشام رو پاک کنی؟
تو رفتی از کنار من، برنمی گردی دیگه تو
یادت باشه هر آخر هفته میام دیدن تو./

3/2/1387 :: 10:47 عصر
سلام قشنگ من. زیر آسمون آبی که دلت زخمی نیست؟ چه می کنی با روزگار بی من؟ یا شاید بهتره بگم من چه می کنم با روزگار بی تو. آخه نبود من که اصلا به چشمت نمیاد...
این یه اعتراف نامه س: از من تا تو... اعترافات من در غیاب تو... آخه روم نشد پیش چشمای قشنگت اعتراف کنم ؛ حالا که نیستی میگم. می دونم که این نامه رو میخونی و میدونم که خودتم خوب میدونی مخاطب این نامه تویی.
نمی دونم آیا تو اون دیدار اول اتفاق افتاد یا بعدها به تدریج شکل گرفت و متولد شد... اصلا قرار نبود این اتفاق بیفته؛ لا اقل واسه من نباید می افتاد... اونهم در مورد تو... اصلا برام قابل باور نبود...مگه ممکن بود که من...؟ نه؛ مگه اینکه دیوونه شده باشم که تو رو....
بارها خودمو فریفتم که این یه حس احمقانه س اما روزی که شادترین خبر زندگیتو بهم دادی فهمیدم این حس احمقانه – یا هر چیز دیگه ای- واقعا درون من وجود داره و با اینکه سعی کردم نبینمش اما همیشه درونم بوده. از همون موقع سعی کردم خودمو از زندگیت کنار بکشم و اینو خودتم فهمیدی. اگه الان به اون موقع فکر کنی دلیل اونهمه حرفهایی که بهت زدم و دلایلی که برات اوردم تا تو رو از زندگیم حذف کنم می فهمی... ولی واقعا هیچوقت نخواستی به حرفم گوش کنی. ازم خواستی در کنارت بمونم حتی تا آخر عمر... یادت میاد؟ ولی من لج کردم. با تو و با خودم. با تو که اینهمه شاد و خوشبخت بودی و با خودم که اینهمه سردرگم و تنها بودم. با تو که تنها نبودی و با خودم که نمیدونستم آیا روزی دوباره می دیدمت یا نه؟
اول این نامه بهت گفتم این یه اعتراف نامه س. پس بذار بگم اون موقع 3-4 ماه پیش که بهم زنگ میزدی یا اس ام اس میدادی و من جوابتو نمی دادم یا می گفتم الان نمی تونم صحبت کنم؛ بهت دروغ می گفتم. چون نمی خواستم دیگه تو زندگیم باشی. می خواستم بری پی زندگی خودت و من هیچوقت بهت نگم که..... که.....
چند روز پیش یه متنی خوندم که اونقد منو تحت تاثیر قرار داد که باعث شد در نهایت این اعتراف نامه رو برات بنویسم:
( اگه اعلام کنن که 24 ساعت دیگه دنیا به پایان میرسه، همه خطوط تلفن و اینترنت اشغال میشن. همه پیامها میشه : " اگه بهت بدی کردم منو ببخش" و "همیشه دوستت داشتم و دارم"، ولی از همه تکون دهنده تر این پیامه: "همیشه عاشقت بودم اما هیچوقت بهت نگفتم". پس همین الان به کسی که دوست داریم بهش بگیم قبل از اینکه دیر بشه)
منم اینو نوشتم تا بهت بگم که... دوستت دارم. نمی دونم از الان به بعد باز روم میشه تو چشات نگاه کنم یا نه. تو بهترین و ایده آلترین مردی هستی که میتونه هر دختری رو خوشبخت کنه. تو از همه ی همسن و سالهات که همه فکر و ذکرشون تیپ و قیافه و مدهای اجق وجقیه، خیلی فهمیده تر رفتار میکنی. در برابر همه مسائل خیلی با صبر و حوصله رفتار می کنی و خیلی با تجربه عمل می کنی. تو با موقعیت عالی ای که داری مطمئنم که دست روی هر دختری بذاری جواب مثبت می گیری و این موضوع رو خودتم خیلی خوب می دونی. بهت حسودیم میشه. چون تو اینقد خوبی و هیچوقت هیچکسی در زندگی من نبود که مثل تو باشه و تو هم تو قسمت من نیستی. دوست داشتم دختر رویاهات می بودم..شاهزاده ی سرزمین افسانه ای قلبت... ولی فاصله ی بین من و تو چیز دیگه ای رو میگه... و این فاصله رو با هیچ چیز نمیشه شکست. امیدوارم با خوندن این نامه جواب خیلی از سوالاتتو در مورد من گرفته باشی. شاید جدا بودنمون ازهم بهتر باشه و خودتم خوب میدونی که واقعیت چیزی جز این نیست.
از من تا تو.../ فاصله ایست / به اندازه ی سیر قهقرایی گریه هایم/ و اوج آوازهایم/ و تنها/ بدون قلب تو/ که کاش بود/ تا فاصله ام تا تو/ به اندازه ی یک تپش میشد./

24/1/1387 :: 9:17 عصر
هرشب در تمام رویاهایم تو را می بینم
در تمام رویاهایم تو را حس می کنم
و میدانم که تو همچنان هستی
و عشق ما جاودانه جریان دارد.
تو به خوابم می آیی و به من می گویی که همچنان در کنارمی
نزدیک من یا دور... هرکجا که هستی
من ایمان دارم که قلبهای ما به زندگی ادامه میدهند.
و تو همینجا در قلب منی.
در زمانی که دیگر نمی توانم تو را لمس کنم
به تو می گویم که تورا دوست دارم و تو همیشه در
زندگیم ادامه داری.
نزدیک من یا دور... هرکجا که هستی
من ایمان دارم که قلبهای ما به زندگی ادامه میدهند.
و تو همینجا در قلب منی.
قلب من از آن توست
و این قلب توست که می تپد
تو در قلب من در امنیت کامل به زندگی ادامه می دهی.
تو غایبی ولی در اینجا حضور داری:
تو همینجا در قلب منی.
15/12/1386 :: 11:18 عصر
سالها پیش، درست لحظه ای که همه چیز داشت درست میشد، یهو زدم زیر همه چی. شاید اگه یه کم عاقلتر بودم به این آسونی قصری رو که 4 سال برای ساختنش شب و روز زحمت کشیدم و خودم با عشق خودم ساختم؛ ویرون نمی کردم: قصری که خشت تک تک آجرهاش خون دل من بود. جریان خیلی ساده بود: زمانی که من عاشق سینه چاک و ساده لوح اون بودم؛ اون دلش جای دیگه ای بود و این وسط من بودم که شب و روز نداشتم. هزار و یک بهانه برای بیرون رفتن می اوردم تا فقط یه نظر ببینمش. یه ماه وقت صرف می کردم تا برنامه ای ردیف کنم که چطوری دو کلمه بیشتر باهاش همصحبت بشم و ... ولی اون یه کوه یخی بود... و من عاشق این غرورش شده بودم. بعد 4 سال دیگه عادت کرده بودم به سردیش، به جوابای سربالاش ولی همچنان عاشقش بودم. و فقط خدا میدونه چقد عاشقش بودم.
تازگیها رفتارش عوض شده بود. منو که می دید دیگه بی تفاوت نبود: نگام می کرد و لبخندی به شیرینی عسل رو بهم هدیه می داد. بعد از 4 سال که در تب عشقش سوختم و خاکستر شدم، یه روز خیلی بی مقدمه پیشنهاد کرد که یه قراری بذاریم. این قرار برای من که اینهمه سال فقط در حسرت شنیدن یک جمله از اون آب شده بودم؛ مثل یه رویا بود. رویایی که باید باورش می کردم. رفتم سر قرار. خیلی زودتر از ساعت تعیین شده. و اون اومد. حرف زدیم و من از شوق فقط نگاش می کردم. بهش گفتم که فکر می کردم دیگه هیچوقت همدیگه رو نمی بینیم و اون سکوت کرد. شاید همه ش نیم ساعت یا یه کم بیشتر باهم بودیم اما همون برای من یه دنیا ارزش داشت. تا اینکه... گفت. گفت که از سالها پیش عاشق دختر دیگه ای بوده و ..... من شکستم. حتی نکرده بود تو این 4 سال یه کلمه یه حرف به من که خودمو اینهمه جلوی خودش و دوستاش سکه یه پول کرده بودم تا بهش بفهمونم دوستش دارم بگه بابا من دلم پیش یکی دیگه س. گفت که پدر و مادر اون دختر با ازدواجشون مخالفت کردن و دخترشونو فرستادن خارج و حالا اومده سراغ من. نمی دونم اسمش چیه اما یه حسی بهم دست داد: اینکه اون منو یه جورایی تو آب نمک گذاشته و حالا که عشقش رفته و اونم میدونه که من بهش علاقه دارم پس میتونه من رو داشته باشه. واسه همین رفتارش عوض شده بود. از خودم بدم اومد که اینهمه سال بیخودی عاشق کی بودم. و از اون که این موضوع رو از من مخفی کرده بود درحالیکه می دونست بهش علاقه دارم. سعی کردم فراموشش کنم. و الان پشیمون نیستم. لااقل مزه ی عشق رو تو زندگیم چشیدم. واسم مهم نیست احساس اون تو اون روزها و سالها چی بود اما من همه ی وجودمو وقف اون کرده بودم. لااقل عاشق بودم. عاشقی که شب به یاد معشوق می خوابید و روز به یاد اون نفس می کشید و ... خوشحالم که توی عشقم سنگ تموم گذاشتم.
بعد از اون ماجرا خیلی فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که چیزی که اون دختر رو از معشوق من جدا کرد، پدر و مادرش نبودن : بلکه عشق من بود. بله؛ عشق من بود که اون دختر رو فرستاد اونطرف دنیا تا معشوق من مال من باشه اما خوب تو اون شرایط وقتی این حرفو بهم زد چنان خرد شدم که دیگه نه بقیه حرفاشو شنیدم نه بهشون فکر کردم. شاید اگه یه کم بزرگتر بودم...یا یه کم عاقلتر... یا حتی یه کم بیشتر عاشق بودم اونو می بخشیدم و الان داشتیم به خوبی و خوشی تو قصری که من ساخته بودم زندگی می کردیم. اما من اون زمان نتونستم اونو ببخشم. اون میتونست تو یه جمله یا حتی یه خط منو متوجه کنه اما غرورش نذاشته بود این کارو بکنه. بعد از اون دیگه عاشق هیچکس نشدم. نه اینکه کسی تو زندگیم نباشه، بودن اما من عاشق هیچکدومشون نبودم و فقط سعی داشتم بخاطر موقعیت اجتماعی اون فرد یا پول و ثروتش یا نفوذش یا خیلی چیزای دیگه اونو بپذیرم که هیچوقت نتونستم خودمو راضی کنم با یکی از اونا تمام زندگیمو سر کنم. خلاصه ش اینکه یه جورایی من محتاج بودم به این آدما: به موقعیت اجتماعی فلانی احتیاج داشتم تا بتونم سرمو بالا بگیرم و پز بدم. به ثروت فلانی نیازمند بودم تا بتونم تمام نداشته هامو؛ داشته باشم. به نفوذ فلانی نیاز داشتم تا بتونم بهترین شغل رو با بهترین درآمد داشته باشم. اما یه روز نشستم و تمام گذشته مو آینده مو ریختم جلوی خودم. چیزی که من بهش احتیاج داشتم فقط عشق بود. و این چیزی بود که توی تمام این رابطه هام کم بود. و حلقه های نیاز رو پس فرستادم.
تازگیها سر و کله یکی تو زندگیم پیدا شده. نمی دونم چرا ولی هروقت نمی بینمش دوست دارم که باشه و ببینمش هرچند که اگه باشه اصلا نشون نمیدم که توجهی بهش دارم. امروز بهم لبخند زد. لبخندش قشنگ بود. از اونا که پسربچه های شیطون به لب دارن. چشماش می درخشیدن. فکر کردم من که این آدمو نمی شناسم که محتاجش باشم. خدارو شکر کار خوبی دارم و حقوقم هم فعلا کفاف منو میده. پس چرا وقتی نگام میکنه دلم یه جوری میشه و وقتی نیست خدا خدا می کنم که یه کم زودتر بیاد تا ببینمش؟
شاید دارم دوباره عاشق میشم. و این عشق از روی یک نیاز یا کمبود نیست. شاید دارم از نو عاشق میشم... عاشق خود خود عشق.

2/12/1386 :: 12:21 صبح
اسفند قشنگترین ماه ساله: بخاطر سمبلش که دو تا ماهی سرخ خوشگل و شیطونن؛ اینکه نشانه آغاز دوباره ی بهاره و خوب... جدا از تمام این قشنگیها و جذابیتها، یه اتفاق دیگه هم هست که ماه اسفند رو شیرینتر کرده و اون تولد منه. امروز 2 اسفنده و من وارد بیست و پنجمین زمستون زندگیم شدم.
امروز دوباره تجدید می کنم عهدی رو که در تولد 22 سالگی ام با خدا بستم. و البته واسه خودم هدیه تولد هم خریدم: کارتون سیندرلا 3 و کارتون جک و لوبیای سحرآمیزاونهم cd اصلی (البته دوبله). اصلا خودم کف کرده بودم که بعد از اینهمه سال چطور cd اصلی کارتون جک و لوبیای سحرآمیز رو پیدا کردم اونهم بطور اتفاقی توی یه مغازه کوچیک و لابلای یک عالمه کارتون و فیلم. این دوتا کارتون چون خیلی وقت دنبالشون بودم برام بهترین هدیه تولدن.

خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS

:: کل بازدیدها ::
6278
:: بازدید امروز ::
20
:: بازدید دیروز ::
19
:: پیوندهای روزانه::
:: درباره خودم ::
:: لینک به وبلاگ ::
| |
:: دوستان من ::
خنده بازار
:: لوگوی دوستان من ::
:: وضعیت من در یاهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ایمیل: | |
:: مطالب بایگانی شده ::